گفتگو کردن یک حد و مرزی دارد . با خیلی ها اساسا” گفتگو کردن معنی ندارد  . در گذشته با خیلی ها گفتگو کردم . اما الان از تمام آن گفتگوها پشیمانم

امروز داشتم گزارشی معتبر و مستند از محققان و کارشناسان و روانپزشکان ایران را می خواندم که اعلام کرده بودند بیش از ۲۵ میلیون نفر (بله ، بیست و پنج میلیون نفر!) از مردم ایران دچار بیماری های روانی هستند اما از ترس اینکه انگ دیوانگی بخورند ، برای درمان  خود کاری نمی کنند و با همین حال و روزی که دارند ، در جامعهء ایران زندگی می کنند (اینجا) ضمن اینکه اصولا” کشور ما با کمبود شدید روانپزشک نیز روبرو هست و بیماران روحی و روانی اصولا” دسترسی چندانی هم به روانپزشک و مراکز روانپزشکی ندارند . بهرحال اکنون مشخص شده است که از هر سه ایرانی ، یک نفر مشکل روانی دارد . با توجه به اینکه بیش از پنجاه درصد از جمعیت ایران زیر هیجده سال سن دارند ، مشخص تر میشود که به این ترتیب از هر سه ایرانی بالای هیجده سال ، دو نفرشان بهرحال مشکل روحی – روانی دارند . اگر خوب به رفتار خودمان و همسایه ها و همکاران و همکلاس ها و اقوام و آشنایانمان نگاه کنیم ، و یا لااقل اینکه در همین فضای مجازی اینترنت و فیس بوک ، رفتار و نوشته ها و نظرات و احوالات هموطنان عزیزمان را زیر نظر بگیریم – و بخصوص اگر به مواضع و تحلیل های سیاسی آنها دقت کنیم -  قطعا” متوجه معنای گزارش محققان سلامت روانی و روانپزشکان کشورمان می شویم .

ما یک همولایتی داشتیم بنام نجف دریابندری . نجف چهل سال کار سیاسی کرد ، شصت کتاب فلسفی و ادبی ترجمه کرد ، هفتاد مقاله تاریخی و فرهنگی نوشت و شش کتاب فلسفی و اجتماعی هم منتشر کرد ولی علیرغم شهرتش در میان اهل قلم و اهل کتاب ، همچنان در بین عموم مردم ایران گمنام مانده بود و از نظر مالی هم حال و روز خوبی نداشت . نجف دریابندری بعد از ماجرای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ یک چند سالی را هم در زندان گذرانده بود . در آن زمان در خیلی از زندانهای کشور بجای غذای آماده ، به زندانیان خشکبار می دادند تا خودشان برای خودشان آشپزی کنند . نجف دریابندری هم بعد از چند سال که از زندان آزاد شد ، برای خودش یک پا آشپز شده بود . بهرحال این علاقهء به آشپزی و آشپزی کردن در نجف ماند تا اینکه  در سن قریب به هشتاد سالگی اش تجربه ها و دانسته های آشپزی اش را در کتابی آشپزی ( بنام کتاب مستطاب آشپزی ، از سیر تا پیاز) نوشت و منتشر کرد . جالب اینجا بود که با نوشتن و منتشر کردن کتاب مستطاب آشپزی ، نجف دریابندری در بین عموم مردم ایران ، هم معروف شد ، هم محبوب شد و هم اوضاع اقتصادی اش روبراه شد .

تا پیش از دههء پنجاه شمسی ، جامعهء ایران به دو دستهء عوام و اعیان و اشراف تقسیم بندی شده بود . عوام مردم ایران دهقان ها و دامداران روستایی و نیز عمله ها و پیشه ور ها و صنعتگرها و حمال ها و دوره گرد ها و کسبهء جزء (خرده فروشان) شهرنشین بودند . اعیان و اشراف هم در شهرها زندگی می کردند و عموما” عبارت بودند از تجار ، مالکین بزرگ ، منصب داران حکومتی و امرای لشگری . نوع زندگی مردم عوام ایران هیچ شباهتی به شیوهء زندگی اعیان و اشراف نداشت . ساختار جامعهء ایران در طول صدها و بلکه هزاران سال شکل گرفته بود و هیچ راهی هم برای تبدیل شدن عوام مردم به اعیان و اشراف وجود نداشت .  یک فرد عامی روستایی یا عامی شهرنشین هرگز آرزوی داشتن یک زندگی اشرافی را نمی کرد و اصولا” علاقه ای هم به چنین رسم و راهی نداشت .

اعیان و اشراف جدای از مردم عادی (عوام) زندگی می کردند . خانه های آنها در مناطق ییلاقی و خوش آب و هوا و سبزه زار و پردرخت شهرها بود . در محله های اعیان نشین – جز خود اعیان و اشراف – کسی عبور نمی کرد . خانه های آنها بسیار بزرگ و وسیع بود و باغها و حوض های بزرگی هم داشتند . دیوارهایی بلند منازل آنها را احاطه کرده بود و کسی نمی دانست پشت آن دیوارها و در آن باغهای خاموش و رازآلود چه می گذرد؟ اعیان و اشراف در خانه هایشان چندین نوکر و فراش و پیشکار و پیش خدمت و کلفت و طباخ و باغبان و دربان و درشکه چی و بعدها شوفر و نگهبان ، داشتند . روابط اعیان و اشراف درون طبقه ای بود . یعنی فقط خودشان با خودشان ارتباط و نشست و برخاست داشتند و با هم وصلت می کردند . آنها گاهی و به مناسبت هایی ، علمای اعلام دینی ، شاعران و برخی از صنعتگران و هنرمندان را هم به محافلشان راه می دادند اما در مجموع علاقه ای به ارتباط مستقیم به بدنهء جامعه و مردم غیر اعیان نداشتند . تماس آنها با طبقات فرودست جامعه و شناخت شان از مردم عامی و آنچه که در بطن جامعه می گذشت ، از طریق فراشان و خدمتکاران و نوکران منزلشان و نیز پیشکاران و مباشرین املاک و تجارتخانه هایشان بود . سرنوشت مملکت در گروی تصمیمات اعیان و اشراف بود و نبض اقتصاد و تجارت و تولید و سیاست و اداره و امنیت هر شهری هم  دردست اعیان و اشراف آن شهر می زد . سواد آموزی و تحصیلات عالیه در انحصار اعیان و اشراف بود و عوام مردم نیازی به آموختن علم و دانش و حتی سواد خواندن و نوشتن نداشتند .

اعیان و اشراف خوراک های خوبی می خوردند . آبگوشت ، چلو ، کباب ، مرغ ، قیمه ، خورش قیمه ، فسنجان ، جگر ، پنیر ، خامه ، سرشیر و عسل جزو غذاهای همیشگی آنها بود . اما عموم مردم ایران فقط اسم این خوراک ها را شنیده بودند . مردم ایران قادر به خوردن غذاهایی مانند خورش قیمه و قورمه سبزی و فسنجان و چلوی دم کرده و جوجه کباب و امثال اینها نبودند . فقط گاهی و به مناسبت ایامی مانند جشن ازدواج و یا مراسم ختم کسی ، کاسه ای آبگوشت نصیبشان میشد که با تکهء نانی میخوردند . در روستاها وضع اندکی بهتر بود و هر از چند ماهی یکبار ، بزی یا گوسفندی را ذبح می کردند و مادر خانواده دیگ آبگوشتی اش را بار می گذاشت . اما عموم مردم ایران بجز نان و پیاز و نان و ماست و عدس و لوبیا و برخی  سبزیجات و بادمجان و خوراک های محلی شبیه به اینها ، غذای دیگری در سفره نداشتند . پرورش مرغ و خروس رایج نبود و سیب زمینی و گوجه فرنگی هم که هنوز وارد ایران نشده بود . در واقع ، مردم ایران گیاهخوار بودند . در برخی شهرهایی که باغات رونق داشتند ، انگور و بادام و خرما و گردو و کشمش و سیب و زردآلو هم بود . اما در عموم نقاط ایران مردم حتی اسم میوه ها را هم نشنیده بودند . در ایران میوه خوردن هم رسم اعیان و اشراف بود .

مردم عوام شهرها و روستاهای ایران زندگی بسیار ساده ای داشتند . برای ازدواج کردن هایشان شرط و شروط خاصی نمی گذاشتند و هر پسر سالم و زحمتکشی که به خواستگاری دخترشان می آمد ، به شرط آنکه قسم میخورد دخترشان را آزار ندهد و گرسنه نگه ندارد ، به او زن می دادند . جهاز عروس ها معمولا” در یک قالیچهء دست باف ، یک دست لحاف و بالشت ، یک زیلو ، یک دیگ ، چند کاسهء کوچک ، یک دست لباس و یک آفتابهء مسی و مقداری ترمه و سوزن دوزی خلاصه میشد . جمع مهمانها از بیست نفر بیشتر نمی شد و اگر پدر عروس یا پدر داماد جزو پیشه وران بود ،  گوسفندی را هم ذبح می کردند و با آن از مهمانها با نان و آبگوشت پذیرایی میشد . معمولا” پوست و کله پاچهء آن را هم جهت مزد ، به عالمی که عاقد بود می دادند . عروس را سوار بر خر ، از خانهء پدرش به اتاقکی که داماد در گوشهء خانهء محقر پدری اش برای خودش ساخته بود می بردند و به این ترتیب زندگی جدید یک پسر و دختر ایرانی شروع میشد . اما اعیان و اشراف حتی مراسم ازدواج و ختم شان هم خاص خودشان بود . دختر اعیان و اشراف را فقط به پسر اعیان و اشراف می دادند . وقت عروسی که میشد ، کوچه را چراغانی می کردند . وعده و ولیمه می گرفتند . گاهی بیش از یکصد نفر از خانواده های اعیان و اشراف و مقامات لشگری و کشوری و هنرمندان و علمای اعلام را به جشن دعوت می کردند . اصولا” مهمان کردن بیش از یکصد نفر ، نشانهء اعیان و اشراف بودن عروس و داماد بود . مهریهء دخترهای اعیان و اشراف بسیار سنگین و شاهانه و خیره کننده بود . خود دختر و پسر در مراسم عقد حضوری نمی داشتند . اصولا” بله گفتن فوری و مستقیم دختر اعیان و اشراف کسر شأن او محسوب میشد . در نتیجه ابتدا عاقد – که معمولا” یک سید جلیل القدر بود – به دیدن عروس خانم می رفت و از او اجازه می گرفت تا وکیلش بشود و به وکالت از او ، وی را به عقد داماد درآورد . گرفتن این وکالت هم مصیبتی بود . دختر اعیان و اشراف که به سادگی بله را نمی گفت . عاقد بیچاره می بایست از پشت پرده ، شرایط عقد را با صدای بلند بخواند و در پایان فریاد بزند که آیا وکیلم شما را به عقد فلانی فرزند فلانی درآورم؟ اما دختران اعیان و اشراف بی اعتنا به مراسم عقد ، به حیاط می رفتند و در باغچهء منزل مشغول چیدن گل سپید بختی می شدند . در نتیجه زنان اعیان و اشراف از پشت پرده می گفتند عروس خانم رفته است گل بچیند . عاقد هم چاره ای نداشت جز آنکه صبر کند و ساعتی بعد مجددا” از دختر اعیان و اشراف طلب وکالت کند ، و گاه مجبور میشد این درخواست را سه بار تکرار کند . مهریهء دختر اعیان و اشراف شاهانه بود . داماد می بایست دهی یا ملکی یا زمینی را به عروس هدیه کند . گاهی مهریهء عروس از این هم فراتر می رفت و شامل سکه های طلا می شد . اعیان و اشراف طراز اول ، گاهی تا چهارصد سکهء طلا و یک راس اسب سفید یال طلایی و چندین مثقال زر ناب را از خانوادهء داماد طلب می کردند . داماد هم می بایست خانه ای از خودش می داشت . عاقد فهرست این املاک و اموال را به خط خوش ، پشت قبالهء ازدواج عروس می نوشت و پدر داماد و شهود مجلس زیرش را مهر می کردند و به خانوادهء دختر میدادند . سه روز پیش از عروسی ، جهاز فراوان و باشکوه عروس را به خانهء داماد می بردند . طبق کش ها ، سینه های مملو از جهاز را روی سر می گذاشتند و در حالیکه پیشاپیش آنها عده ای راه را آب و جارو می زدند  و برایشان اسفند دود می کردند ، در یک ردیف منظم ، به سمت خانهء داماد راه می افتادند . هر چه جهاز عروس بیشتر بود ، تعداد طبق کش ها هم بیشتر بود . عروسی ها در باغ برگزار میشد و ابتدا از مهمانها با شربت و شیرینی پذیرایی میشد . سپس نوازندگان و مطربان می نواختند و بعد سفرهء رنگین پهن می کردند . سفرهء رنگین یعنی شامی که در آن گاهی تا چهار رقم غذا و پلوی مختلف بود . آخر شب ، عروس را سوار بر درشکه و کالسکه می کردند ، از محلات اعیان نشین عبور می دادند و در حالیکه جماعتی در رکابشان ساز و دهل می زدند ، عروس را به خانهء بخت می بردند . مراسم عروسی اعیان و اشراف به نوعی مراسم نشان دادن قدرت و عظمت و ثروت خانواده های عروس و داماد و به رخ کشیدن آنها هم بود . در نتیجه همیشه میان عروس ها و دختران خانواده در تعیین شرط و شروط ازدواج و نیز در چگونگی برگزاری این مراسم ، یک چشم و همچشمی شدید و رقابتی باور نکردنی وجود داشت . بعد از هر مراسم ازدواجی که اعیان و اشراف برپا می کردند ، خبرهای مربوط به شکوه و عظمت آن با راست و دروغ آمیخته میشد و در میان مردم عادی شهر وروستا ، دهان به دهان می گشت . مراسم ختم اعیان و اشراف هم بگونه ای بسیار مجلل برگزار میشد و علمای اعلام ، سادات و امرای لشگری و مقامات کشوری جملگی در آنها حاضر میشدند و به مدت هفت شبانه روز مراسم سوگواری و روضه خوانی، همراه با پذیرایی مفصل ، ادامه پیدا می کرد .

این فضایی بود که تا ابتدای دههء پنجاه شمسی (۱۳۵۰) بر جامعهء ایران حاکم بود و نظم اجتماعی و ساختار و شالودهء زندگی عمومی مردم ایران را شکل می داد . اما ناگهان قیمت نفت خام و به تبع آن ، درآمد عمومی کشور ایران به سرعت و به شدت افزایش یافت . مدیران و مقامات مملکت ایران بجای در پیش گرفتن برنامه های واقع بینانه برای توسعهء اجتماعی ، اقتصادی ، فرهنگی و زیربنایی کشور ، ثروت بادآوردهء ناشی از فروش نفت خام خوزستان را به سمت جیب مردم ایران سرازیر کردند . درآمد مردم ایران ناگهان بالا رفت و رفاهی نسبی برای عموم ایرانیان بوجود آمد . در اواسط دههء پنجاه شمسی (۱۳۵۴) شیب این رفاه و افزایش درآمد بیشتر شد و ناگهان حجم عظیمی از مردم عوام و فقیر ایران در سراسر کشور ، که اکنون وضع مالی بهتری پیدا کرده بودند و سفره های رنگینی از مرغ های هلندی و گوشت استرالیایی و پنیر دانمارکی و برنج هندی و پرتقال لبنانی و سیب فرانسوی و نوشابهء آمریکایی پهن کرده بودند و بجای الاغ لنگشان ، سوار بر پیکان جوانان میشدند ، ذائقه و سلیقه و سطح توقعاتشان عوض شد و با دیدن برنامه های تلویزیونی و شنیدن برنامه های رادیویی و خواندن مجلات رنگارنگ ، تصمیم گرفتند مانند اعیان و اشراف زندگی کنند . دختری که مادرش سوار بر خر و با مهریه ای ده تومانی به خانهء بخت رفته بود ، حالا به چیزی کمتر از مهریهء صدها میلیون تومانی و چند صد سکه ای و عروسی اعیانی و شرط و شروط اشرافی برای خواستگارهایش و سوار شدن بر بنز سفید و زندگی در شمال شهر رضایت نمی داد . زنی که شوهرش تا دیروز گردو فروش و گوشت کوب کبابی بازاچهء سید اسماعیل بود و خودش در کوچه پس کوچه های درخونگاه و آبمنگل تهران بدنیا آمده بود ، حالا دامادش را در قیطریه و زعفرانیه جستجو می کرد و جوانی که پدرش پس از فروختن بزها و مزرعه و گوسفندانش در حوالی بیرجند به تهران آمده بود ، در به در بدنبال فراهم کردن پول برای خریدن یک کادیلاک صفر کیلومتر آمریکایی بود … و به این ترتیب نظم وشیرازهء اجتماعی در ایران از هم پاشید و موجب هرج و مرج و نابودی امنیت روحی و اقتصادی مردم ایران شد . در طول سی سال اخیر ، این روند سرعت و شتاب بیشتری بخود گرفته است . مردم ایران که تا چهل سال پیش عموما” جزو طبقهء عوام جامعه بودند ، اکنون به برکت پول یامفت نفت خوزستان و ثروت بادآوردهء گاز کنگان ، تبدیل به ملتی نوکیسه شده بودند که خود را در هیبت اعیان و اشراف می دیدند و در غیاب القاب اعیان و اشراف سابق و واقعی از قبیل اعتمادالسلطنه و صنیع الملک و ملک التجار و حضرت اشرف و غیره ، خود را به در و دیوار می زدند تا برای تکمیل موقعیت اعیانی و اشرافی شان ، عناوین و القابی مانند دکتر و مهندس و یا لااقل یک عدد مدرک لیسانس و فوق لیسانس جعلی و واقعی از دانشگاه های داخل و خارج از کشور برای خود دست و پا کنند .

امروزه در ایران کمتر خانواده و دختر و پسری را می توان یافت که آرزوها و خیالات و برنامه هایی اشرافی و اعیانی برای زندگی اش نداشته باشد ، ولو آنکه آه هم در بساط نداشته باشد . تبدیل شدن ناگهانی عموم ایرانیان از مردمی  بیسواد و فقیر وعوام ، با تفکراتی روستایی وعوامانه ، به نوکیسه هایی باسواد شده  که به گنج نفت یامفت خوزستان زده بودند و می خواستند مانند اعیان و اشراف زندگی کنند ، مصیبت بزرگی بود که  بر کشورمان نازل شد و عواقب بسیار هولناک و فاجعه باری برای مملکت ایران در برداشت . این حقیقت بسیار تلخی ست که کسی علاقه ای به گفتن و شنیدنش ندارد .

اگر وقت کردید این مطلبم را نیز حتما” بخوانید : کیش شخصیت ، بلای جان یک جامعه

امروز پیکر کیم جونگ ایل رهبر کره شمالی که چند روز پیش درگذشته بود ، در هوای سرد و یخبندان پیونگ یانگ تشییع شد . من دو سال پیش هر آنچه را که برای شناخت اجمالی  جامعه و حکومت کره شمالی لازم بود ، در مطلبی با عنوان کره شمالی جهنم سرخ و نکبتی بنام کمونیسم نوشتم . مطلبی که وسیعا” در مطبوعات و رسانه های آنلاین ایرانی بطور کامل و یا با دستکاری هایی منتشر شد و تصور می کنم تاکنون بیش از نیم میلیون نفر آنرا خوانده اند . کافیست عنوان این مطلب در گوگل جستجو شود تا حجم انعکاسش دیده شود . اما آنچه که امروز در مراسم تشییع جنازه کیم جونگ ایل و از طریق دیدن تصویر تلویزیون دولتی کره شمالی دیدم برایم تازگی داشت . پیکر مرحوم جونگ ایل را روی ماشینی گذاشته بودند و از خیابانی فراخ و دراز عبور می دادند . در دو سوی خیابان جمعیتی منظم با دیدن آن ماشین شیون می کردند و در آن سرمای سوزناک اشک می ریختند . بعضی ها خودشان را بر زمین می زدند و برف بر سر می ریختند . اما همهء اینها در مقابل دوربینهایی انجام میشد که از روز قبل در مسیر مستقر شده بودند . مهمتر از دوربین ها ، آدمهایی بودند که توسط کارگردان ها و فیلمبرداران آن دوربین ها – دست کم از چندین ساعت قبل – در مقابل همان دوربین ها مستقر شده بودند . مردم کره شمالی عموما” قحطی زده ، تکیده و بسیار لاغراندام هستند که دائما” از سوء تغذیه رنج می برند . اما دخترانی که در مقابل دوربین تلویزیون دولتی آن کشور در سوگ مرحوم کیم جونگ ایل شیون می کردند تماما” زیبا ، جوان ، جذاب ، آراسته ، آرایش کرده ، خوش بنیه ، سرخ و سفید ،  و خوش اندام بودند که لباس نظامی به تن داشتند و هر بار که دوربین تلویزیون آنها را نشان می داد دقیقا” همان رفتار قبلی شان را – بدون هیچ حرکت جدید و اضافه ای – تکرار می کردند . به این ترتیب که یک نفرشان جیغ می کشید ، یک نفر گریه کنان سرش را در هوا می چرخاند و نفر سوم خودش را روی زمین می انداخت . در صحنه هایی دیگر ، مردانی نشان داده میشدند که لباس شخصی به تن داشتند اما به ترتیب مقامشان گریه می کردند . زنان و اطفال و پیرمردانی رنجور و روستایی هم در سوی دیگری مستقر شده بودند و در حالی که مشخص بود کشان کشان و با پای پیاده جهت عزاداری در سوگ مرحوم کیم جونگ ایل به پیونگ یانگ آورده شده اند و از گرسنگی و سرما نای ایستادند ندارند ، هر بار که فرمانده تیم عزاداری شان نگاهشان می کرد ، جیغ می کشیدند و البته از فرصت هم استفاده می کردند و به بهانهء شیون کردن ، گریه کنان خودشان را روی برف ها پرت می کردند تا لااقل چند لحظه ای روی زمین نشسته باشند و استراحتی کنند.

نه تنها مرحوم کیم جونگ ایل (که بنا به سنت کره ای ها اول نام خانوادگی اش و سپس نام کوچکش نوشته میشد) بلکه هر انسان دیگری در این دنیا بهرحال برای کسی یا کسانی عزیز هست . در سوگ هر عزیزی هم کسی یا کسانی پیدا میشوند که گریه ای کنند و اشکی بریزند ، خاصه اگر آن آن شخص دیکتاتوری با وجهه و شخصیتی دوست داشتنی و کاریزماتیک بوده باشد . اما کیم جونگ ایل برخلاف پدرش – مرحوم کیم ایل سونگ – دوران نسبتا” کوتاهی بر کشورش حکومت کرد و جذبه و کاریزمایی نداشت . او علاقه ای به سخن گفتن با مردمش نداشت و از فن بیان و سخنوری نیز بی بهره بود . آنقدرها هم به قدرت حکومتش و ضعف مردمش مطمئن بود که نیازی به جلب توجه دیگران و بدست آوردن دل ملت گرسنه و بدبخت و بیچارهء کره شمالی نداشت و مانند مرحوم پدرش چندان به افتتاح طرح های نمایشی و تبلیغاتی صنعتی و نظامی و عمرانی نمی پرداخت و با اطفال دست چین شدهء خوش تغذیه و افسران امنیتی – که لباس روستائیان و زحمتکشان را می پوشیدند و نقش دهقانها و کارگران را ایفا می کردند! – عکسهای یادگاری نمی گرفت . بیشتر عمر آن مرحوم صرف تماشای فیلمهای سینمایی آمریکایی ، کشیدن سیگار برگ کوبایی و نوشیدن ودکای روسی میشد و مردم کره شمالی بجز تصاویر و بیلبوردها و پوسترهای عظیم چهره اش که بر در و دیوار کشورشان آویخته شده بود ، تصویر دیگری از وی در ذهنشان نبود که با درگذشتش بیادش این چنین ناله های پر سوز و گداز کنند و اشک بریزند.

نهایت و عاقبت و محصول حکومت استبداد همین است . زندگی در زیر بار ستم و خفت پذیری ، انسان را حقیر و ذلیل و بی روح و مطیع و  بی اراده می کند . این بلایی بود که کمونیسم بر سر جامعهء کره شمالی آورد . مردمی مسخ شده ، بدبخت ، بی هویت ، در مانده ، روانپریش ، بی روح ، گرسنه ، مفلوک ، و وحشت زده که برای لقمه ای نان مجبورند اینچنین شأن و کرامت انسانی خود را زیر پا بگذارند و مشغول بندگی و بردگی حکومت شوند . با دیدن تصاویر تشییع جنازهء رهبر کره شمالی ، نه در سوگ کیم جونگ ایل بلکه بر نکبت و بدبختی عزاداران پیونگ یانگ باید گریست .

بیست سال پیش در چنین روزهایی بود که کشور اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوروی و نظام جهانی کمونیسم و بلوک شرق ، همه با هم فرو ریختند . این وقایع جزو مهمترین رخدادهای تاریخ معاصر دنیا و نیز بزرگترین وقایع جهان بعد از جنگ جهانی دوم بودند . در آن زمان من دانشجوی علوم سیاسی بودم و در دانشگاه آزاد شیراز درس می خواندم . دانشگاهی که ما داشتیم تازه تاسیس شده بود و به یک دبیرستان کوچک و چند کلاسه بیشتر شبیه بود تا یک دانشگاه . استادهایمان به غایت بیسواد و محافظه کار بودند . عموم دانشجویان هم بیشتر متقاضی مدرک تحصیلی بودند تا دانشجو . یعنی کسی در طلب علم و جوییدن دانش به دانشگاه نیامده بود . البته در رشتهء علوم سیاسی علمی هم نبود که به ما تعلیم داده شود . بهرحال ما دانشجوی علوم سیاسی و شاهد فروپاشی دنیای کمونیسم و یکی از دو ابرقدرت جهان بودیم . من به دلیل علاقه ای که به شوروی داشتم اخبار آن کشور را با دقت دنبال می کردم و حتی روزنامه های آن روزها را هم به عنوان یادگاری و یادبود ، نگه می داشتم و آرشیو می کردم . با اینحال ، در زمینه فروپاشی شوروی و فروریختن بلوک شرق ، هیچ همایشی یا کنفرانسی یا جلسه ای در دانشگاه ما برگزار نشد و کسی هم درباره اش حرفی نزد . علتش را نمی دانم . یعنی یادم نمی آید چرا اینچنین شد . شاید خود دانشجوها علاقه ای به پیگیری آن وقایع نداشتند . اصلا” در آن زمان همکلاس های من هیچ علاقه ای به خواندن روزنامه و پیگیری اخبار نداشتند ، هر چند که دانشجوی علوم سیاسی بودند . استادهایمان هم هیچوقت در کلاس های درسشان کوچکترین اشاره ای به وقایع جاری و رخدادهای روز ایران و جهان نمی کردند . ما در یک چنین محیطی و در یک چنان زمانه ای درس خواندیم .